امروز برای من یک روز پرکار و پر استرس بود. برای تکمیل گزارش زندان زنان می بایست به زندان می رفتم اما ترافیک کاری این اجازه را به من نداد و قرار را به روز دیگری موکول کردم.
از روزی که برای اولین بار پایم را به زندان گذاشتم و با بند اوین آشنا شدم ذهنم مشغول شده و به موضوعاتی فکر می کنم که چرا باید اتفاق بیفتد؟ درست است که جرم و جنایت و خیانت در همه جای دنیا وجود دارد اما چرا در کشور ما که یک کشور اسلامی است و مردم ما که مردمی شاید انسان دوست هستند باید آمار جرم اینقدر افزایش پیدا کند؟ روزی از دفاع مقدس می گفتیم از اینکه چه جوانانی و چه انسان هایی جان خودشان را از دست دادند تا امروز ما آرامش داشته باشیم، چه جوانانی که از پدر و مادرشان خداحافظی کردند و آنان را برای همیشه منتظر گذاشتند، پس چرا هنوز هم قدر نمی دانند و نمی دانیم؟ چرا به هر گوشه ای از این کشور که نگاه می کنیم به یاد یکی از معضلاتی که می توانست وجود نداشته باشد می افتیم. این روزها هم که تب کودکان خیابانی در شهر های بزرگ مد شده است و کودکان کار می کنند و افراد سودجویی استفاده...
از زندان زنان گفتم از اینکه آمار زندانیان زن نسبت به سال های گذشته افزایش پیدا کرده و آمار جرائمی مانند مواد مخدر نیز در زنان رو به افزایش است. چراهای زیادی در ذهنم وجود دارد اما برای هیچ کدامشان کسی علتی را نمی گوید.
گاهی نا امید می شوم از اینکه چرا در جستجوی چیزهایی می روم که شاید هرگز علتش را پیدا نکنم و اگر پیدا کنم شاید هرگز راه حلی نداشته باشد.
امروز مقاله ای در مورد زنان خیابانی خواندم و اینکه سن این زنان در حال کاهش است به طوریکه دختران ۱۲ ساله نیز در این بند گرفتار شده اند، به یاد زنی افتادم که در زندان از ارتکاب جرمی می گفت که در ۱۱ سالگی آغاز شد و منجر به از میان رفتن بهترین سال های عمرش شد، او می گفت چرا باید بقیه سال های عمرم را در زندان زندگی که نه بگذرانم... اما جواب این چرا را خودش باید بگوید.
گاهی خسته می شوم از ورزمرگی ها، اما امیدوارم نا امیدی دیگر به سراغم نیاید و من بتوانم حداقل چیزهایی را بنویسم که خودم راضی باشم و کسانی که واقعا در جستجوی علت هستند.
فکر کردن به اینکه چطور اون حادثه اتفاق افتاد و تمام آدم هایی که برای آخرین بار به سینما رفته بودند چطور کشته شدند خیلی عذاب آور است هر چند شنیدیم که قبل ازآتش زدن سینما با ماده ای گازی همه بیهوش شده بودند و دردی نکشیدند اما از صحت آن اطلاع نداریم.
آن روز اجساد اصلا قابل شناسایی نبودند و بعضی اجساد از طریق یک تکه لباس یا شیی که در خاطر خانواده هاشان مانده بود شناخته شدند اما یک گور دسته جمعی برای تمامی اجساد در نظر گرفته شد که وقتی وارد گورستان این شهر می شوی به راحتی می توانی آن را ببینی.
یک خاطره دردناک در مورد این حادثه شنیدم که مطمئنا هرگز فراموش نمی کنم و آن اینکه در هنگام شناسایی اجساد مادری را دیدند که کودک خود را آنچنان در آغوش فشرده بود که هردو باهم از میان رفتند.
اینکه چطور این اتفاق افتاد و چه کسانی پشت پرده بودند را نمی دانم اما می دانم که پس از آن حادثه مادران بسیاری مخالف رفتن فرزندانشان به سینما هستند و مادری را می شناسم که با سپری شدن سالها از آن حادثه هنوز هم به هیچ کدام از فرزندانش اجازه رفتن به سینما را نمی دهد.
مردم آبادان هرگز از یادشان نمی رود که ۲۸ مرداد آدم هایی از میانشان رفتند که تنها برای دیدن یک فیلم به سینما رفته بودند اما هرگز بازنگشتند.
به بند نسوان رفتم. زنان زیادی را دیدم که هر کدام به علتی زندانی شده بودند.زنی را دیدم که به علت همدستی در قتل همسرش به زندان افتاده بودُ زنی دیگر به اتهام کلاهبرداری ۱۸ میلیارد تومانیُ زنی به علت رابطه نامشروع و زنی دیگر به علت حمل و نگهداری مواد مخدر...
با هر کدام از این افراد که صحبت می کردم از بیگناهی خود می گفتندُ از اینکه یک اشتباه کوچک آنان را آواره ساختُ از اینکه کمبود محبت و مرگ پدر و مادر وادارش کرد تا با پسری دوست شود که بعدها قاتل همسرش شدُ از اینکه به علت فقر مالی و در ازای ۳۰ هزار تومان ۴۵۰ گرم مواد مخدر نگهداری کرد و خیلی زود لو رفت و هزاران علت دیگر...
من آنجا زنی را دیدم که اشک می ریخت و از خانواده خود می گفت از همسر جانبازشُ از دختر دم بختشُ از پسر معلولش و از بیچارگی خودش ُ از اینکه ناخواسته و نادانسته به زندان افتاده و یکی از دوستان قدیمی اش در غیاب او با چند مرد وارد خانه شد و زن بی خبر از همه جا وقتی که مراجعه می کند با ماموران پلیس روبرو می شودُ او از طلاق دخترش و آوارگی همسرش می گفت و بی آبرو شدن خودش...
من آنجا زنی را دیدم که به علت رابطه نامشروع به زندان افتاده بود اما او هم اتهام خود را قبول نداشتُ زنی را دیدم که حافظ کل قرآن بود و به علت یک اشتباه کوچک حبس ابد را باید سپری می کرد.
من آنجا زنان زیادی را دیدک که هر کدام بیش از ۹ سال در آنجا زندگی می کردندُ حرفهای زیادی برای گفتن داشتند و من همه را یادداشت کردم چون اجازه ضبط نداشتم خیلی ها را نیز به حافظه سپردم.
نمی دانم کدامیک از آنان راست می گفت و کدامیک دروغُ نمی دانم چه در گذشته آنان بود که آزارشان می داد اما هر چه بود زندگیُ خانواده و آینده آنان را نابود ساخته بود.
برای تکمیل گزارشم با خیلی از مسئولین زندان حرف زدمُ مواردی که برای من تازگی داشت و عجیب نشان می داد برای آنان عادی و همیشگی بودُ مواد مخدری که دیروز برای اولین بار دیدم و شاید برای خیلی ها مضحک باشدُ اماواقعا اولین بار بود که می دیدمُ اما خیلی چیزها یاد گرفتم.
مسئولین زندان خیلی با من همکاری کردند و به این نتیجه رسیدم که برای تکمیل و ارائه یک گزارش کامل و پربار باید وقت بیشتری بیشتری بگذارم و به ریشه یابی بپردازم چرا که از گزارشات صفحه پرکن بیزارم.
من از آن همه جرمُ آن همه غصه و اشک و دیوار دلم گرفت و خدا را شکر کردم که خانواده ای دارم که به وجودشان افتخار می کنم و باید قدرشان را بیشتر بدانم. خدارا شاکر شدم چرا که در میان آدم هایی زندگی می کنم که مهربانند و با گذشت...

امروز، روز خبرنگاراست، روزی که یکی از خبرنگارای ایرانی جون خودشو از دست داد تا برای دیگر خبرنگاران یه روز ملی ثبت بشه. اما اگر شهید بزرگ، صارمی، از میان ما نمی رفت شاید هرگز چنین روزی به نام خبرنگار معرفی نمی شد و از این جهت نیز خبرنگاران در حاشیه یک ملت عظیم قرار می گرفتند.
امروز روز خبرنگار معرفی شد تا همه بدونن آدمایی دارن توی این عرصه قلم می زنن که هیچ ادعایی ندارن و صادقانه به مردم جامعه می پردازند، اما این روزا حرمت ها شکسته شده، کسی نه تنها ارزش خبرنگارو بلکه ارزش قلم رو نمی شناسه. شکستن حرمت قلم یعنی شکسته شدن تدریجی جامعه و مردم اما شاید کسی ندونه که چه اتفاقی داره می افته.
بزرگی می گفت: قلم اثر جاویدان و فراموش ناشدنی از خود باقی می گذارد، اما امروز این قلم در دست چه کسانی است و چگونه استفاه می شود چیزی است که آزارمان می دهد و از وجود بعضی میرزا بنویس ها رنجمان می دهد.
امروز روز خبرنگار معرفی شد، اما کسی نپرسید: خبرنگار، چه می خواهی و دردت از کجاست؟ کسی نپرسید چرا خبرنگاران این روزها در حاشیه قرار گرفتند؟
و متاسفم از اینکه یکی از مسئولین کشوری با آن همه ادعا درست در روز خبرنگار و رو به تمام خبرنگاران می گوید: خبرنگاران ایرانی در شان ایران نیستند.
اما شاید قلم سرد و ناتوان بعضی خبرنگارنماها باعث شده تا اشخاصی به خود اجازه دهند در خصوص خبرنگاران حرف بزنند که شاید هیچ چیز از بزرگی قلم نمی دانند.
دردم از یار است...