وقتی که از سارا، همان زنی که سال ها در انتظار در آغوش گرفتن کودکی معصوم بود، پرس و جو کردم او از اینکه چند سال است در نوبت حضانت فرزند است شاکی بوده و می گفت تمام مراحل قانونی را پشت سر گداشته اند اما مثل اینکه بهزیستی با کمبود کودک بی سرپرست مواجه است، سارا از اینکه چند سال زندگی خود و همسرش صرف این موضوع شده ناراحت بود و منتظر پایان یافتن این ماجرا با شادمانی بود.
وقتی که از معاون امور حمایتی بهزیستی هم جویا شدم متوجه شدم که تعداد خانواده هایی که متقاضی حضانت کودک بی سرپرست هستند بیش از کودکان واجد شرایط است و خانواده ها در این موارد با مشکلاتی مواجه اند. دکتر صادقی هم معتقد بود که قانون حضانت فرزند باید تغییر کند چرا که این قوانین با مشکلاتی مواجه است.
کوتاه سخن اینکه آن زن شوهر در آن روز به نتیجه نرسیدند و سازمان بهزیستی ادامه کار آنان را به روزهای آینده موکول کرد.
من هم به این فکر می کردم که چرا امثال سارا و همسرش برای داشتن کودکی که دلشان می خواهد در آغوش بگیرند باید سالها انتظار بکشند. مسوولان، به قول خودشان بالادست، تا کی می خواهد سرشان را زیر برف نگه دارند و مجری همان قوانین کهنه باشند؟
مسوولانی که دم از اجرای عدالت می زنند چرا پاسخ امثال سارا را نمی دهند؟ چرا همیشه دنبال علت هستند و راه حلی برای ارائه ندارند؟
آن طور که من دیده و شنیده ام کودکان بسیاری بی سرپرستند و خانواده های بسیاری بدون فرزند، پس این همه قانون دست و پا گیر به چه کار می آید؟
بعضی روزا می شه از کار صرف نظر کرد، بعضی روزا می شه از خندیدن و شادی صرف نظر کرد، می شه از دیدار دوستان و حتی از دیدن اونایی که خیلی دوستشون داریم صرف نظر کرد، اما...
اما از یه چیزایی هرگز نمی شه صرف نظر کرد، از اینکه ببینی یکی داره حرفایی می زنه که قدرت خدا و انسانیت همه بندگانشو زیر سوال می بره، از اینکه ببینی یکی همه فکر و ذکرشو صرف ضرر زدن به کسانی می کنه که همه درد روزگارو تحمل می کنن اما حاضر نمی شن از اعتقاداتشون دست بکشن. از اینکه هر کاری میکنه تا به همه بفهمونه آدم توی این دنیا هر کاری که دلش می خواد می تونه انجام بده بدون اینکه دیگرانو در نظر داشته باشه.
نمی دونم تا حالا با چنین آدمایی برخورد داشتین یا نه اما برخورد من با یکی از این افراد به ظاهر انسان باعث شد خیلی چیزارو بیشتر درک کنم. من از اینکه می دیدم چطور کلمات کفرآمیز به زبونش میاد چندشم می شد و با خودم فکر می کردم که اطرافیانش چطور باهاش زندگی می کنن و اون چطور قدرت خدا رو منکر میشه توی مواقعی که تنها خدا به فریادش می رسه.
اما خدا را شکر کردم که آنقدر اراده به من داده که هرگز حتی تصور اشتباه نکنم. خدا را شکر کردم که اکثر مردم ما اونقدر فهیم هستن که دل به حرفای این آدما ندن. اما باید ترسید از افکار مخرب کسانی که خدا را منکر میشن و می گن روزه و نماز متعلق به سالهای بسیار دور و گذشته است و ما نباید وقت تلف این چیزها کنیم.
راستی اگه شما با چنین آدمایی برخورد داشته باشید چه می کنید؟

خانه ای ساخته ام در بلندای آسمان
خانه ای از جنس نور
از جنس الماس
از جنس همه خوبیهای دنیایی که در آنم
ومن...
تنها تورا
به آن دعوت خواهم کرد
تنها تو را .
می خواهم که بیایی و
دستانم را در اوج ملکوتی شدن تنها مگذاری
با من بمان همیشه...
از دوشنبه تا پنج شنبه هفته گذشته در جشنواره ای به نام "شین، عین، صاد" حضور داشتم و پوشش خبری این جشنواره را به عهده گرفتم.
این جشنواره ( شعر، عکس، صنعت)، نخستین جشنواره سراسری بود که در زمینه هنر شعر و عکاسی در اصفهان برگزار شد و قرار است در آینده نزدیک نیز در شهرهای مختلف ادامه داشته باشد.
در این جشنواره شاعران و عکاسان جوانی حضور داشتند که هر کدام در جشنواره های مختلف صاحب مقام شده بودند و برنامه اردو این بود که این هنرمندان را به ابنیه های تاریخی استان اصفهان، کارخانه ذوب آهن اصفهان و دیگر مکان های دیدنی برده تا آنان به عکاسی و شعر خوانی بپردازند.
بازدید از کارخانه ذوب آهن برای همه خیلی خاطره انگیز شد چرا که وارد شدن به یک محیط صنعتی و آلوده و ملاحظه فعالیت کارگران کارخانه از نزدیک برای همه می تواند نکات آموزنده فراوانی داشته باشد. آلودگی هوای سایت های مختلف ذوب آهن به قدری زیاد بود که نفس کشیدن را برای ما مشکل کرده بود و ما به این فکر می کردیم که همه آن کارکنان چگونه در این مکان به سختی کارمی کنند. واقعا باید به چنین کارگرانی افتخار کرد و قدرشان را دانست.
گلستان شهدا و تخت فولاد نیز از جمله ابنیه های بود که به آنجا رفتیم و باز هم خوب بود و جالب و قابل تامل.
در مراسم اختتامیه نیز عکاسان و شاعران برتر معرفی شده و به آنان هدایایی داه شد.
چیزی که در این جشنواره برایم مهم بود آشنایی به عکاسان و شاعران برجسته کشور بود که با هرکدام که حرف می زدم چیزهای زیادی یاد می گرفتم، در هر جمله شان نکته ای برای یادگیری بود اگر اهلش می بودیم.
استاد نوربختیار، استاد شاهزیدی، استاد مردانیان، استاد بیابانکی واستاد حسین زاده که در عین جانبازی عکاس ماهری بود و خیلی دیگر از اساتید که هرکدام تجارب بسیاری داشته و حرف های زیادی نیز برای گفتن. از همنشینی با آنها واقعا لذت بردم.
باید بگویم که روابط ما با گروه آنقدر دوستانه و عمیق شد که پایان جشنواره جدا شدن و رفتن برایمان سخت بود.
جشنواره " شین، عین، صاد" بالاخره تمام شد، با همه خوبی ها و کاستی هایش. اما آنچه مهم است این است که نظیر این جشنواره ها باید تکرار شود تا همه هنرمندان بتوانند استعدادهای خود را به نمایش بگذارند. چیزی که در جامعه ما کم کم رو به فراموشی است و به هنرمندان آنگونه که شایسته است توجه نمی شود. استاد شاهزیدی می گفت که ما در شهر خودمان بودیم اما نمی توانستیم از امکاناتش استفاده کنیم و با هزینه خودمان، که از راههای سخت به دست می آمد، باید عکاسی می کردیم و...
سخن به درازا کشید. اما امیدوارم روزهای خوبی در پیش داشته باشیم.

چند روزی است که در فکر تهیه یک گزارش از عشایر هستم، عشایری که هیچ گونه امکانات مناسب زنداگی ندارند و به سختی روزهای زندگی خود را پشت سر می گذارند.
البته من قبل از این چند مرتبه به میان آنها رفته ام و چندان برایم بیگانه نیستند اما نه برای تهیه گزاش، و تصورم این بود که چه فایده؟ این همه از مشکلات و دردهای مردم نوشتیم کدامش برطرف شد؟
اما امروز به این فکر می کنم که باید رسالتم را انجام دهم و بنویسم حداقل برای خودم و کسانی که دغدغه این مرز و بوم را دارند حتی اگر بی فایده باشد. بنویسم برای مردمی که هنوز دل می سوزانند برای زن عشیره، برای دختر و پسر و مرد عشایری...
روزی با خانواده به میان عشایر چهارمحال و بختیاری رفتم، عشایری بسیار مهربان و صمیمی، با سنت هایی که برای ما فراموش شده است. سنتی که دختر 13 ساله را وادار به ازدواج با مردی 39 ساله و همسردار می کند، سنتی که به دختر و پسر مشتاق اجازه ادامه تحصیل نمی دهد، سنتی که وادارشان می کند سختی روزگار را همیشه بچشند و دم برنیاورند و مشقت روزگار هر روز یک چروک بر صورتشان حک کند.
با دخترانشان حرف زدم و آنها از مشکلاتشان برایم گفتند. از اینکه دلشان می سوزد برای بتول 13 ساله که باید با مردی ازدواج کند که از او متنفر است و تازه همسر دومش باشد، اما دیگری لبخند تلخی می زد و می گفت که ما هم چنین سرنوشتی خواهیم داشت پس چرا غمگینی برای بتول ها؟
دختر عشایری می داند که سرنوشتی همچون مادرش خواهد داشت... روزی که خیلی زود فرا می رسد، باید ازدواج کند، صاحب فرزند شود، به سختی کار کند تا روزیکه که خدا فرمان دهد دیگر بس است...
پسر عشایری می داند که باید همچون پدر باشد، سخت و کاری، می داند که اگر حتی همسرش را دوست دارد نباید چیزی به زبان بیاورد، او حتی باید عشق و علاقه را در خود پنهان سازد و خفه کند و نگوید که چقدر دلش می خواهد همسرش روزهایی استراحت کند، پسرش درس بخواند و دخترش با کسی ازدواج کند که روزهای خوشی داشته باشد.
زن و مرد عشایری هم می دانند که در سرمای زمستان و گرمای تابستان باید بار سفر ببندند و راهی شوند و تا آخرین لحظه از نفسشان اسباب منزل را به دوش بکشند.
از همه این حرف ها که بگذریم و بپذیریم که عشایر نیز باید وجود داشته باشند تا کشور دامداری و کشاورزی داشته باشد، اوضاع معیشتی شان نیز چنگی به دل نمی زند، بهداشت برای بسیاری از آنها غریبه است، آب آشامیدنی که طلاست و برای بدست آوردنش باید کیلومترها راه بروند و لباسی که اصلا بوی نو و تازه ندارد... این اوضاع چه؟ آیا آنها رسیدگی و توجه نمی خواهند؟
مضحک است که بگویند به فکرشان هستیم.
این روزها به این فکر می کنم که چقدر دلم می خواهد کاری کنم، چیزی بنویسم و راه حلی پیدا کنم. اما می دانم که یک دست صدا ندارد و آنهایی که باید که فکر باشند، در لانه های خود خزیده اند و هیچ کاری نمی کنند و تنها به این می اندیشند که فرزند خود را به کدام مدرسه و دانشگاه رهسپار کنند که بهترین باشد.
آخر این هم شد جامعه؟...