تبليغاتX
یک خوشه از پروین
بال های شایعه همیشه برای پریدن آماده اند.

حتی اگر نخواهیم و در برابرش مقاومت کنیم باز هم به ما سر می زند و از محاسن و معایبش در امان نیستیم البته اگر محاسنی داشته باشد. از هرکجا که خارج شوی باز هم جلویت ظاهر می شود.

شایعه سال های سال است که میهمان ماست و با ما زندگی می کند. اما آیا می توان در جامعه ای که شایعه وجود دارد به راحتی زندگی کرد؟

امروز می شنویم که فلان مدیر به دلایل سیاسی برکنار شده است. فردا می شنویم که فرزند فلان وزیر برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفته است و اگر کمی خودمانی شویم می شنویم که فلان هنرمند با یکی از فوتبالیست های مطرح ازدواج کرده و یا بزرگترین هنرمند دنیا بر اثر تصادف جان خود را از دست داده...

جالب اینجاست که بعد از مدت کوتاهی معلوم می شود که همه شنیده هایمان جز شایعه چیزی نبوده.. 

 اگرخوب به اطرافمان دقت کنیم از این دست شایعات زیاد می شنویم. اما قدر مسلم اینکه جامعه ای که در آن شایعه به عنوان یک اصل پذیرفته شده باشد مناسبات اجتماعیُ اقتصادی سیاسی و ... فاقد سلامت کافی است.

شایعه مثل حبابی است که بر آب ساخته می شد اما گاهی این حباب رنگ واقعیت به خود می گیرد و فاجعه ای تلخ رقم می خورد که تبعات آن گریبانگیر جامعه می شود.

در این میان رسانه های ارتباط جمعی نیز بر این قضیه دامن می زنند و اگر رسانه ها فقط یک یا چند روز روی موضوع خاصی تمرکز کنند آن جامعه را دچار التهاب و تشویش خواهند کرد.

زمان زیادی به انتخابات نمانده است و زمزمه های شایعات انتخاباتی از همین حالا به گوش می رسد...

او چیزی از سیاست نمی داند... او بزرگ شده بازار است ... او برای کشور دل نمی سوزاند و ... از این دست شایعات زیاد شنیده می شود و می شود فهمید که چه ماجرایی پشت پرده است و چه کسانی دست به کارهایی می زنند که حتی در دنیای بچه ها هم از آن خبری نیست.

این روزها و با مشاهده اوضاع کشور مردم خوب می دانند که در اطرافشان چه می گذرد و اگر دم برنمی آروند دلیلی بر ناآگاهی شان نیست. اما در شرایط فعلی چاره ای جز سکوت نمی یابند.

بازار شایعه این روزها داغ داغ است حیف است از آن بی خبر باشی و کمی بیشتر بر دنیای اطرافت افسوس نخوری...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:56 توسط ثریا |

گاهی وقتا یه اتفاقاتی برای آدم می افته که باید بیشتر از همیشه شاکر خدایی باشه که در همه حال مراقبشه و هیچ وقت و در هیچ موقعیتی تنهاش نمی زاره.

حدود یک ماه پیش بود: مثل همیشه سوار اتوبوس شدم تا به محل کارم برم. کنار یک زن میانسال نشستم و طبق معمول توی ذهنم دنبال سوژه ای می گشتم که تکرای نباشه. توی افکار خودم بودم که اون زن با پرسیدن  اینکه ساعت چنده؟  سر صحبت رو باز کرد و چند سوال ازم پرسید.

منم جواب دادم. اما مثل اینکه قرار بر آن بود که آسوده ام نگذارد. خلاصه بگم که او خودشو یه فالگیر قهار معرفی کرد و یه چیزایی در مورد شغلم و زندگیم گفت. اون گفت که شغلم فرهنگیه و جذابیت زیادی داره، گفت یه حادثه تلخ برام اتفاق افتاده که یکی از عزیزانمو در این حادثه از دست دادم، گفت علاقه شدیدی به خانواده ام دارم وبه یکی از برادرام بیشتر از همه علاقه دارم، گفت کنکور کارشناسی ارشد قبول نشدم، گفت عاشق هیجان و سینما هستم و خلاصه گفت که چند سالمه، کجا زندگی می کنم، افراد خانواده ام چه کاره هستند و همکارانم چطور.

راستش بحث برای خودم هم جالب و جذاب بود خصوصا برای من که همیشه دنبال چیزای تازه و جذاب هستم. اون چیزایی هم که در مورد من و خانواده ام گفت درست بود. در طول صحبت های اون زن دلشوره عجیبی پیدا کرده بودم و صفحه حوادث روزنامه ها و مطالبی که در مورد این آدما خونده بودم برام مرور شدن.

بعد از دادن اطلاعات، ازم خواست با دادن 500 هزار تومان به او یه راز بزرگ و بهم بگه که زندگیمو از این رو به اون رو می کنه. می گفت چیزی می دونه که اگه به من بگه موقعیت کار و زندگیم خیلی تفاوت میکنه. اون از رازی حرف می زد که باعث می شد یه عده آدمو بیشتر بشناسم و به یه پول، به قول خودش قلمبه، برسم.

منم که حسابی غافلگیر شده بودم و نمی دونستم چکار کنم، از اتوبوس پیاده شدیم. ازش خواستم شماره تلفنشو بهم بده اما از دادن شماره طفره رفت وازم خواست که من شمارمو بهش بدم اما منم این کار نکردم و بیشتر بی اعتماد شدم. ازش خواستم که بره و من احتیاجی به دونستن اون راز ندارم، راستش ته دلم همش دوست داشتم از اون راز باخبر بشم اما عقلم چیز دیگه ای می گفت واز دردسرش هم واهمه داشتم، تهدیدش کردم که پلیس و در جریان میزارم اون هم با شنیدن اسم پلیس هم ترسید و هم اخمی کرد و گفت: شما دخترا خیلی احمقید و...هیچ وقت نمی تونید تو زندگیتون موفق بشید. تو هم روی خوش زندگی رو نمی بینی چون دست منو رد کردی...

راستش از یه طرف خوشحال بودم که فریب اون آدمو نخوردم چرا که همیشه برحذر داشته می شدم از ارتباط با چنین افرادی. خودم هم که معتقد بودم هیچکس جز خدا از حال و گذشته ما خبر نداره.اما از طرف دیگه فکر کردن به حرفای اون زن دست از سرم برنمی داشت. در طول اون چند روز فکرم حسابی مشغول شده بود.

تا اینکه...

 یک هفته پیش از یکی از پاسگاههای نیروی انتظامی زنگ زدند و ازم خواستن برای مصاحبه با یک زن شیاد به اونجا برم، چون خودم ازشون خواسته بودم که چنین سوژه هایی رو بهم معرفی کنن. با اشتیاق زیاد  آماده و راهی شدم. نیم ساعت طول کشید تا اجازه ورود پیدا کردم.اما چیزی رو که دیدم باورش برام سخت بود. اون زن همون زنی بود که من توی اوتوبوس دیدم و می خواست از آینده برام بگه. اون فوری منو شناخت و از تعجب چند لحظه فقط به هم نگاه می کردیم. اون دقایق فقط داشتم خدارو شکر می کردم که فریب همچون آدمی رو نخوردم. به این فکر کردم که خدای بزرگ چقدر منو دوست داشت.

اون زن آدم کلاهبردار و شیادی بود که از چندین نفر، به طرق مختلف و حرفه ای، اخاذی کرده و بالاخره به دام افتاد.

روز هیجان انگیزی داشتم. یه گزاش مفصل ازش گرفتم دلیل کارشو پرسیدم و اون فقط گفت شغل من همینه:فریب دادن دخترایی به سن وسال تو.

در اولین فرصت متن مصاحبه با اونو توی وبلاگم میزارم چون سخن به درازا کشید.

بعد از مصاحبه داشتم به این فکر می کردم که اون زن و امثال اون بعضی اطلاعاتو از کجا و چطور کسب می کنن برام جالب بود بدونم اما اون زن رمال به این سوالم جواب نداد.

سخن به درازا کشید اما باور کنید هنوز ذهنم مشغول اون اتفاقه. اتفاقی که باورش برای خودم هم سخته. از این دست اتفاقات زیاد می افته و باید خیلی مراقب باشیم.

خدایا تو را به خاطر لحظه لحظه زندگیم شکر، به خاطر بزرگترین لطفی که در حق ما می کنی و ما همیشه کوچک می بینیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:10 توسط ثریا |

دنیا کودکی های مرا می بخشد، بازیگوشی هایم را و لبخندهایی که تنها از سر کودکی می زدم.

دنیا مرا می بخشد به خاطر خندیدن به پیرزن همسایه، به خاطر پنچر کردن لاستیک ماشین بابای سحر، به خاطر نمک پاشیدن در چشم برادر نازی، به خاطر پاره کردن توپ اعظم، به خاطر همیشه رئیس بچه ها بودن، به خاطر لو دادن بیتا دختر لوس همسایه، به خاطر خوردن غارای نجمه یواشکی، به خاطر لاک ناخن نزدن به سارا، به خاطر جیغ زدن های بی مورد سر ظهر و موقع استراحت اهالی محل، به خاطر...

یک محل از دست من آسایش نداشتند...

به خاطر همه بچگی هایم، دنیا مرا می بخشد، به کودکی هایم که رجوع می کنم همه چیز را زیبا می بینم و بی آلایش و از دنیای بزرگترها بیزار می شوم از دنیایی که هیچکس به خاطر خطایش نادم نمی شود، از دنیایی که فارغ است از روزهای قشنگ زندگی.

دنیا مرا می بخشد برای روزهایی که همه می گفتند تو یک دختری و نباید اینقدر خیره سر باشی. تو یک دختری و نباید رئیس پسرها باشی، نباید لاستیک ماشین کسی را پنچر کنی، و من در همان روزهای کودکی ام به همه می خندیدم.

اما امروز که بزرگترها مرا وارد دنیای خود کرده اند دلم می خواست مثل روزهای کودکی ام شاد باشم و کسی مرا به خاطر شاد بودن محکوم نکند. کسی مرا به خاطر دویدن به دنبال توپ محکوم نکند. اما انگار دنیای بزرگترها با روزهای کودکی ام خیلی تفاوت دارد.

اما من یک چیز را می دانم و آن اینکه اگر در کودکی رفتار کودکانه ای انجام می دادم شهامت پذیرفتن خطاهایم را داشتم و از همان روزها سادگی و بی غل و غش بودن را آموختم، آموختم که باید به پیرزن همسایه احترام بگذارم، باید صداقت را در همه حال رعایت کنم، باید در خوردن غارا با نجمه شریک شوم، باید دوستم را در هیچ شرایطی لو ندهم به هیچ کس، باید...

یاد آن روزها به خیر، روزهای کودکی و بازی و محله قدیمی، روزهایی که همه چیزش زیبا بود...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:11 توسط ثریا |

خبر، گزارش، مقاله...

گاهی آدم خسته میشه از دنیایی که هر چقدر جلوتر می ره به جای اینکه بهتر بشه بدتر و بدتر میشه،

گاهی آدم خسته میشه از نوشتن و گفتن حقایق دردناکی که وجود داره اما  راه حلی براش نیست. گاهی آدم خسته میشه از حرف زدن با آدمایی که جز خودشون کسی رو نمی بینن و تنها دغدغه شون دنیای کوچیکه خودشونه.

دنیایی که ما توش قلم می زنیم و به سهم خودمون از واقعیتاش می گیم مارو نمی تونه توی خودش تحمل کنه، نمی تونه بپذیره که کسی از روزایی می گه که با وجود دست بالایی ها به لجن زار تبدیل می شه.

تو این شغل آدم هایی رو دیدم که دغدغه مردم براشون پشیزی ارزش نداره، آدم هایی رو دیدم که از درد بی دردی نمی دوستن چکار کنن و همین شده بود دغدغه شون. نمی دونم کشور ما به کجا می خواد بره، هدفش چیه و چرا این همه آدماش در عذابند.

سپیده یه دختر 7 ساله است که وقتی از آروزهاش پرسیدم چیزی گفت که حتی از خودم هم بیزار شدم، او می گفت : آرزو دارم موز بخورم چون دوستم میگه خیلی خوشمزه است.

وقتی در کنار ما آدمایی زندگی می کنن که غم نان دارند چطور باید انتظار کاهش جرم و جنایت داشته باشیم؟  امثال سپیده ها بسیارند و اگه بهش فکر نکنیم فقط خودمونو گول زدیم.

برای این افراد کی باید یه فکری بکنه؟ وقتی یه پسر 15 ساله هنوز منتظر جواب نامه ای که به رئیس جمهورش نوشته تا بلکه از این فلاکت نجات پیدا کنن، کی باید جواب بده...

واقعا گاهی آدم خسته می شه از پرداختن به موضوعاتی که دردی از مردم دوا نمی کنه. ما کجای این گود عظیم قرار داریم. واقعا کسی صدای فریاد مارو نمی شنوه ؟

خسته ام از اینکه نمی تونم برای سپیده ها کاری بکنم. خسته ام از بس به مسوولان گفتم چرا.

 خسته ام از دنیایی که پر از ریاست و قول هایی که هرگز بهش عمل نمی شه...

به که باید گفت از این درد عظیم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:8 توسط ثریا |

امروز یه روز خاص بود. روزی که به نام پیرترین آدم های دنیا نام گذاری شد تا این افراد هم یه روز خاص داشته باشند.

امروز به دیدن آدم هایی رفتم که دور از هیاهوی دنیای ما زندگی می کردند، در دهکده ای به نام خانه سالمندان.

من امروز آدم هایی را دیدم که چشمانشان به در خشک شده بود و نمی دانستم که هنوز امید دیدار عزیزترینانشان را داشتند و یا نگاهش خیره مانده بود به نقطه ای نامعلوم.

من امروز پیرزنی را دیدم که تنها یک جمله گفت و آن این بود: دلم می خواهد هرچه زودتر خدا برایم دعوت حضور بفرستد، من از آدم های زمینی خسته شده ام.

من امروز مادری را دیدم که لبخند بر لب منتظر دیدار فرزندش بود اما به گفته مدیر خانه، این لبخند بر لبانش خواهد خشکید چرا که فرزندش هرگز برای دیدار او نخواهد آمد.

من امروز مردی را دیدیم که به خواست خودش به خانه سالمندان آمده بود،  او آنقدر باسواد و آگاه بود که در همان چند دقیقه چند نکته از او یاد گرفتم. او دلیل کارش را مستقل بودن و عدم ایجاد مزاحمت برای پسر و عروسش ذکر کرد و می گفت بعد از فوت همسرش تنهایی را ترجیح می دهد.

من امروز با دنیایی دیگر آشنا شدم، دنیایی که بسیاری از ما هرگز دوست نداریم واردش شویم اما...

براستی چرا گاهی حوصله پیرترها را نداریم؟ چرا گاهی طردشان می کنیم؟ مگر نمی دانیم که روز گرد پیری بر چهره خودمان نیز خواهد نشست، پس چرا خودمان را به نا آگاهی می زنیم؟ چرا به سرایی رهسپارشان می کنیم که جز اندوه تنهایی چیز دیگری ندارد؟ مگر گناهشان چه بود جز پرورش ما؟؟؟

امروز روز جهانی سالمندان است، روزی که می بایست کاری برای آنان کرد اما هنوز دستان بیکار بسیارند و چشمان منتظرنیز بسیار.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 18:11 توسط ثریا |

یکی از مسائلی که این روزها تیتر برخی رسانه ها و خبرگزار ی ها می شود مسئله تعدد زوجات است. موضوعی که شاید از نظر بسیاری از ما ایرانی ها قابل قبول نباشد، البته این عدم پذیرش تقریبا در تمام زنان یکسان است.

رسیدگی به این مسئله را به عهده چند تن از مسولان گذاشته اند و این مسوولان هر کدام نظری ارائه می دهند. عده ای ازدواج مجدد مرد را بسته به استطاعت مالی اش می دانند، عده ای دیگر موافقت همسر اول را شرط می دانند و عده ای که کمی منصف تر از بقیه هستند آن را به زیان مردان می دانند.

بحث در این مورد بسیار است، بسیاری از زنان متاسفانه برای ادامه زندگی مشترک خود و به خاطر فرزندانشان در برابر ازدواج دوم همسرانشان کوتاه می آیند.

یکی از نمایندگان مجلس که از قضا زن نیز هست در این مورد گفت: دستور اسلام است و ما نمی توانیم منکر آن شویم.

یکی دیگر از حقوقدانان زن می گفت: در مورد ازدواج دوم مرد تنها استطاعت مالی او را در نظر می گیرند اما دیگر به دنبال استطاعت روحی و روانی مرد نیستند.

اما حرف من این است که بسیاری از مردانی که اقدام به ازدواج مجدد می کنند در بسیاری موارد نه تنها استطاعت مالی ندارند بلکه در مضیقه مالی نیز قرار دارند. قانون در مورد این عده چه می گوید.

همان نماینده زن می گفت اگر مرد عدالت را در مورد همسرانش اعمال کند اشکالی دیده نمی شود ومن از او پرسیدم : پس با این حساب همسر شما شانس آورده است که زن روشن فکری مانند شما دارد و به راحتی می تواند چند بار دیگر نیز ازوداج کند. و او تنها سکوت کرد...

نمی دانم کجای کار اشکال دارد، اگر دستور اسلام است، اگر از عرب جاهلیت به ارث رسیده، اگر واجب است پس این همه ضد و نقیض گویی برای چیست؟

اگر قانون مشکل دارد چرا فکری برای رفعش نمی شود؟ آنها خود می دانند که با یک ازدواج مجدد و به ناحق چندین خانواده از هم پاشیده می شود چه رسد به اینکه این مسئله برای مردان بی اشکال قلمداد شود.

براستی نمی دانم چرا کشوری که دم از عدالت و برابری زن ومرد می زند چرا در عمل چیزی به این نام دیده نمی شود؟

عدالت و تساوی چیزی است که زنان شاید در خواب هم نتوانند ببینند. نمونه های آن زیاد دید ه می شود؟

نمی توان منکر شد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:14 توسط ثریا |