انسان ، آهسته آهسته عقب نشيني مي كند.
هيچكس يكباره معتاد نمي شود.
يكباره سقوط نميكند.
يكباره وا نميدهد.
يكباره خسته نميشود،رنگ عوض نميكند،تبديل نميشود و از دست نميرود.
زندگي بسيار آهسته از شكل مي افتد و تكرار و خستگي ،بسيار موذيانه و پاورچين رخنه ميكند.
بايد بسيار هشيار باشيم و نخستين تلنگرها را،به هنگام و حتي قبل از آنكه ضربه فرود آيد احساس كنيم.
هرگز نبايد روزي برسد كه ما صبحي را با سلامي محبانه آغاز نكنيم.
خستگي نبايد بهانه اي شود براي آنكه كاري را كه درست ميدانيم رها كنيم و انجامش را مختصري به تعويق اندازيم.قدم اول را اگر به سوي حذف چيزهاي خوب برداريم شك مكن كه قدم هاي بعدي را شتابان برخواهيم داشت.ما بايد تا آخرين روز زندگي مان- كه اينگونه به دشواري برپا نگهش داشته ايم- تازه بمانيم.به خدا قسم كه اين حق ماست.
از كتاب 40نامه كوتاه به همسرم نوشته نادر ابراهيمي
از تکرار خسته شدم. از نوشتن در مورد مشکلاتی که تمومی نداره و از افسوس خوردن به حال کسانی که به جای تدبیر درست در امور مملکتی فقط شعار می دهند. از وقتی که پست قبلی ام رو در مورد نا امنی در شهر اصفهان نوشتم کامنت های تهدید آمیز زیادی داشتم که پاتو از گلیمت درازتر نکن. مراقب حرف زدنت باش. تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن و یا " مثل اینکه هوس اون دنیا به سرت زده"
نمی دونم چی بگم اما اگر نوشتن از واقعیات جرمه و در محضر اون بالاییا گناه محسوب میشه پس باید چشم و گوش تک تک مردم رو بست. اما مردم آگاه تر از من هستن و نوشتن من اونا رو داناتر نمی کنه...
باید توکل کرد به خدا و دست به آسمونی برد که تا حالا دست خیلی ها رو گرفته. امیدورام روزی برسه که حس کنیم داریم در سایه امنیت زندگی می کنیم...
حدود دو ماه پیش در ملک شهر اصفهان یک طلا فروشی مورد سرقت مسلحانه قرار گرفت و صاحب طلا فروشی به قتل رسید. نیروی انتظامی عوامل این سرقت مسلحانه و قتل را دستگیر کرد و به مراجع قضایی تحویل داد اما طی یک هفته اخیر فردی به نام کاظم اقدام به انتقام گرفتن از نیروی انتظامی کرد چرا که چهار نفری که درآن سرقت مسلحانه دستگیر شدند از افراد فامیل و وابستگان او بودند.
چند روز پیش یکی از ماموران نیروی انتظامی را در انظار عمومی به شهادت رساند و دیروز هم در ترمینال جی اصفهان یک توریست فرانسوی را به قتل رساند.
در حال حاضر هم این مرد حدودا ۳۰ ساله متواری است البته به همراه ماد و دو برادرش که در این اقدام همراهی اش می کنند.
عکس این قاتل و خانواده اش در سراسر اصفهان منتشر شده تا اگر کسی از او خبر دارد به پلیس اطلاع دهد.
امروز با خیلی ها در این رابطه صحبت کردم. معاون فرماندهی نیروی انتظامی که اصرار داشت این خبر جز در نشریات محلی جای دیگری درج پیدا نکند گفت: برای شهری مانند اصفهان که شهری گردشگر و توریستی است مصلحت نیست که این خبر در سطح ملی منتشر شود.
یکی از ناظران قتل توریست فرانسوی هم می گفت این توریست به همراه همسرش برای خرید بلیط به ترمینال آمده بود که با شلیک گلوله قاتل در دم کشته شد و همگان را بهت زده کرد.
اطلاعات بیشتر را در خبرهایی که در فارس تهیه کردم بخوانید. اگر مایلید اینجا را کلیک کنید.
براستی باید چه گفت برای این همه بی تدبیری؟ این همه نا امنی و این همه ...
این روزها توی کشور ما تب دیدن فیلم هایی از خصوصی ترین روابط آدم ها برای اکثر افراد به یک سرگرمی تبدیل شده است. سرگرمی که می تواند آینده خیلی از آدم ها را به یک ویرانه تبدیل کند.
گاهی نمی دانم به این حس کنجکاوی غلط چه بگویم . چه کسی و یا چه کسانی را مقصر بدانم . آیا اصلا دنبال مقصر می توان بود؟
این روزها یک فیلم کوتاه دیگر از دختری پخش شده که اسیر دست چند مرد افغانی شده و آن طور که من شنیدم او را نه فقط آزار جنسی بلکه شکنجه کرده اند. صدای ضجه های آن دختر دل هر شنونده ای را به درد می آورد و من از اینکه توان دیدن چنین فیلمهایی را ندارم خوشحالم و به همه آنهایی که به نحوی از این ماجرا میگفتند می خواستم که به آن فیلم نگاه نکنند چرا که گناه بزرگتری مرتکب می شویم...
نمی دانم از کجای این معمای غریب و آزار دهنده بگویم. از کجای حقارت آدم ها گله کنم و یقه کدام بشریت را بگیرم...
جای زندگی نیست جایی که کسی دل به حال هم نوع خود نمی سوزاند. جایی که عاطفه مرده و انسانیت خنده دار است. جایی که حتی برای یک نگاه معصومانه هم لبخندی نیست...
از ای کاش گفتن ها هم بیزارم چرا که می دانم هیچ آروزیی ما را به روزهای آرامش نمی رساند. هیچ ای کاش گفتنی پرواز را به دستان خالی هدیه نمی کند...
باید افسوس خورد برای روزهایی که هیچکس به خدا نزدیک نیست ...
پرنده مردنی است...
فردا روز جهانی معلولان است. روزی که همه جهان ساعاتی را به نام افرادی سپری می کنند که شاید توانایی جسمی نداشته باشند اما توانمندند در روزهایی که شاید از عهده من و تو خارج باشد.
فردا برای کسانی جشن بر پا می شود که دل نگران فردای خود هستند. دل نگران قول هایی که به آنان داده اند اما باز هم عملی نشده است. دل نگران فردایی که وقتی در پیاده رو خیابان با ویلچر سرد خود قدم بر می دارند هیچ تکه سنگی چشمانشان را بارانی نکند...
روزی را برای معلولان باید جشن گرفت که هیچ معلولی در انتظار حمایت نباشد، هیچ معلولی درد را نظاره گر نباشد در چشمان معصوم خود، هیچ معلولی دغدغه اشتغال و مسکن و حتی تبعیض هم نداشته باشد.
این روز را باید جشن گرفت نه فردا را که میلیون ها معلول هنوز دغدغه نان دارند، دغدغه روزهای سرد، دغدغه تبعیض و دغدغه نگاه حسرت آمیز...
فردا در همه ایران برای کسانی جشن برپا می شود که دلشان شاد نیست و آن شادی تلخ تنها از آن کسانی است که برای دلخوش کردن روزی را به سرور می پردازند...