امروز از چه می خواهی بنویسی؟ قلم را برای چه خسته می کنی و از روزهای سرد برای که می گویی؟
امروز با که می خواهی حرف بزنی؟ اندیشه ات به کجا می رود؟ از خستگی های که می خواهی بنویسی؟
از مرگ پرنده آروزها؟ از کودکی های رویایی که هرگز نشکفت؟ از نگاه نازیبای دست های گناه آلود؟ از ندانم کاری روزهای زندگی؟ از بی رمقی دستان یک پدر؟ و یا از سردرگمی های خودت که هر چه می نویسی راه به جای نمی برد؟
می دانی؟ امروز هم با تو سر جنگ دارد... قلم را به تو داده و حکم به نوشتن کرده...
اما...
اما وقتی که نمی توانی برای گریه های شبانه کودکان معصوم کاری انجام دهی، وقتی نمی توانی برای حماقت حیوان های انسان نما پاسخی بیابی، وقتی نمی توانی مریم بیگناه را از مرگ نجات دهی، وقتی نمی توانی جلوی فروش کلیه یک مادر را برای رهایی از گرسنگی طفلش بگیری، وقتی نمی توانی...؟؟؟
نوشتن به چه کارت می آید؟!
قلم را زمین بگذار و تو هم مثل آدم های دیگر به روزمرگی هایت فکر کن، به ادامه تحصیلت، به موسیقی گوش دادن، به قدم زدن در رویاهای شیرین، به لبخندهای یک عشق...
آیا می توانی؟ می توانی به همه آن چیزهایی که فکر می کردی و برایت یک ارزش بود بی تفادت باشی؟ می توانی؟
نمی دانم امروز با من چه خواهد کرد و قلم مرا به کجا خواهد برد؟
اما خوب می دانم که هنوز هم دلم برای کودکی های یک درد می سوزد...


به کودکی هایم نگاه نکن
مرا به سالهای سخت زندگی ام مبر
بگذار خالی از گذشته شوم
گذشته ای که در آن فروخته می شدم برای سیر کردن شکم پدری بیمار و خواهری که این روزها بی خبرم از او
به کودکی هایم نگاه نکن
من خود بیزارم از آن
کاش می شد آن را به دست باد بسپارم اما...
اما آن روزهای شوم همیشه همراه من است...
و همیشه محکومم می کند به زجر کشیدن و تنها ماندن...
به کودکی هایم نگاه نکن...
***
هوا گرم است. به همراه دوستم برای رفتن به خانه عجله داریم و بدون توجه به زیبایی سی و سه پل از روی آن می گذریم اما دویدن سه کودک از کنارمان و به دنبال آنان مامور رفع تخلفات شهری، توجهمان را جلب می کند و وادارمان می کند تا آخر این قصه را تماشا کنیم. مثل همه مردم دیگر که تنها نظاره گر دویدن پابرهنه دو پسر بچه و یک دختر بچه اند…
سن آنها بیشتر از هفت سال نبود اما با چنان سرعتی از دست ماموران فرار می کردند که شاید کمتر کسی می توانست به آنان برسد. دو کودک اول فرار کردند اما کودک سوم که خود را در محاصره مامور می دید به کنار رودخانه رفته و خود را در آب انداخت. مامور هم بلافاصله به داخل آب رفته و او را با سر و ضع کاملا خیس از آب بیرون آورد.
پسر بچه گریه می کرد و ضجه می زد که دیگر این طرف ها پیدایش نمی شود می گفت پدرش مریض است و مادرش مرده، رو به مردم التماس می کرد که نجاتش دهند اما کاری از کسی ساخته نبود.
و مردم که گویی صحنه یک فیلم را تماشا می کنند پس از دستگیری این کودک متفرق شده و هر کدام به راهی رفتند.
گریه های او وادارم کرد که از مامور بخواهم تا با من حرف بزند. طفلک فکر می کرد می توانم کاری برای رهاییش انجام بدهم، به همه سوالاتم جواب داد.
اسمت چیه؟ علیرضا
چند سالته؟ 7 سال
اهل کجایی؟ یکی از روستاهای اصفهان
اینجا چه می کنی؟ برای کار اومدم
اون دو نفری که با تو بودن و فرار کردن خواهر و برادرت بودن؟ نه اونا دوستای من بودن، با هم کار می کردیم
حاضری اونا رو هم لو بدی؟ نه چرا لو بدم. اونا باید پول دربیارن و به خانواده هاشون بدن
اما اونا بچه ان و الان وقت کار کردنشون نیست؟ آره اما باید کار کنن پدر و مادرشون اونا رو مجبور می کنن
کی تو رو مجبور کرده کار کنی ؟ هیچکس... من خودم دوست دارم کار کنم
متوجه می شوم که راست نمی گوید به او گفتم: هم من و هم این مامور می دانیم که راست نمیگی اونا تو رو اگه کسی رو نداشته باشی تحویل بهزیستی میدن ... بازهم گریه کرد...
به او گفتم: گریه چرا؟ تو الان باید کنار خانواده ات باشی. درس بخوانی. غذای کافی بخوری. بازی کنی . دویدن توی این هوا و التماس کردن به مردم برای اینکه یک شکلات از تو بخرند کار تو نیست...
مامور تذکر داد که می خواهد برود و من ماندم و هزارن سوال نپرسیده و خاطره تلخ اشک های یک پسر بچه...
وای که بچه های معصوم چرا باید اینگونه و پردرد اشک بریزند؟
چرا؟
مامور دست علیرضا را محکم گرفت و در جواب نگرانی هایش گفت: نگران نباش کاری با تو نداریم . از تو مواظبت می کنیم و بعد تحویل خانواده ات می دهیم... علیرضا بازهم گریه کرد...
دیگر نتوانستم ببینم...
آه که چقدر سخت است شنیدن صدای کودکی که با بغض گریه می کند...