
امروز یادگار همان سال هایی است که با دستان کوچکش تمنا می کرد و با نگاهش صدا...
همان سالهایی که چقدر بچگانه به بازی دخترک همسایه می خندید و در دل آه می کشید از این همه بی روزنه بودن...
امروز یادگار همان سال هایی است که نمی دانست پدر خیابان را آینده اش قرار داده و سنگ فرش های آن را قدم گاه...
سالهایی که با چشمانش التماس می کرد و با دستانش گل های قرمز و زرد را میهمان خانه های کسانی می کرد که از سر ترحم شاخه گلی از دستان کوچکش جدا می کردند...
امروز از کنار همان خیابانی گذشت که سالهای بچگی اش را در آن زندگی کرد، همان خیابانی که درد گرسنگی و تنهاییش را می فهمید.
اما این بار جای خودش را خالی دید، خالی خالی... و به جای قدم های خود... این بار کودکی دیگر با دستانش تمنا می کرد و با نگاهش صدا...
چقدر از این زمان بیزار است... از این تکرار... از این همه نگاه بی جواب...
روزهای بی درد چه می داند که بر سر بچگی هایش چه آمده، بر سر آن همه نگاه حسرت آمیز و اسباب بازیهای خیالی...
آن همه نقاشی های نکشیده و آغوش های سرد...
و می داند که کسی هرگز دستان او و همه دستان بی پناه را پناهی نخواهد داد...
و این قصه درد، باز هم تکرار می شود، باز هم از نو آغاز می شود فصلی دیگر از گریه های شبانه...