تبليغاتX
یک خوشه از پروین - حرف امروز...

امروز از چه می خواهی بنویسی؟ قلم را برای چه خسته می کنی و از روزهای سرد برای که می گویی؟

امروز با که می خواهی حرف بزنی؟ اندیشه ات به کجا می رود؟ از خستگی های که می خواهی بنویسی؟

از مرگ پرنده آروزها؟ از کودکی های رویایی که هرگز نشکفت؟ از نگاه نازیبای دست های گناه آلود؟ از ندانم کاری روزهای زندگی؟ از بی رمقی دستان یک پدر؟ و یا از سردرگمی های خودت که هر چه می نویسی راه به جای نمی برد؟

می دانی؟ امروز هم با تو سر جنگ دارد... قلم را به تو داده و حکم به نوشتن کرده...

اما...

اما وقتی که نمی توانی برای گریه های شبانه کودکان معصوم کاری انجام دهی،  وقتی نمی توانی برای حماقت حیوان های انسان نما پاسخی بیابی، وقتی نمی توانی مریم بیگناه را از مرگ نجات دهی، وقتی نمی توانی جلوی فروش کلیه یک مادر را برای رهایی از گرسنگی طفلش بگیری، وقتی نمی توانی...؟؟؟

نوشتن به چه کارت می آید؟!

قلم را زمین بگذار و تو هم مثل آدم های دیگر به روزمرگی هایت فکر کن، به ادامه تحصیلت، به موسیقی گوش دادن، به قدم زدن در رویاهای شیرین، به لبخندهای یک عشق...

آیا می توانی؟ می توانی به همه آن چیزهایی که فکر می کردی و برایت یک ارزش بود بی تفادت باشی؟ می توانی؟

نمی دانم امروز با من چه خواهد کرد و قلم مرا به کجا خواهد برد؟

اما خوب می دانم که هنوز هم دلم برای کودکی های یک درد می سوزد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 15:26 توسط ثریا |